خوب بعد از تعریف از زندگی فرشته و تصمیمش برم سر بقیه صحبتهامژه

  من هم مثل فرشته  میتونم بگم که شوهرم رو دوست دارم ولی شرایطش رو نه . حالا ربطی به هم نداره ها . زندگی ما دو تا  شرایط  کاملا متفاوت از هم داره .بصورت کلی دارم میگم بازنده. این که آدم ببینه در زندگی مشترک یک موضوعی تمام بشو نیست . این که در روزمره ها و مشکلات اون غرق بشه و انقدر این مشکلات و گذر روزمره زیاد بشه که وقت نکنه بشینه و مثلا ده سال بعد رو نگاه کنه . این که احساسات و وابستگی و عاطفی بودن ،مانع و پوششی بشه برای تحمل مشکلات یا کمرنگ دیدنشون

این که آدم  فکر کنه مثلا امروز چیکار کنم این مشکل حل بشه .فکر نکنه آیا حل بشه برای همیشه حل شده؟سوال یا نه دوباره تو یک دوره زمانی همین مشکل پیش میاد و یا مشابه اون .یا از همون ریشه یک مشکل جدید .این که آدم فکر کنه همین که شوهرش رو دوست داشته باشه و اطمینان داشته باشه که شوهرش هم اون رو دوست داره و اگر به خودشون دوتا باشه و مشکلات جانبی و بیرونی نباشه هیچ مشکلی ندارند ، کافی هست برای ادامه دادن یک زندگی ؟

کاری به زندگیهای معمولی ندارم . بله تو یک زندگی معمولی کافی هست و گاهی بیشتر از کافی . این که یک زن و شوهری دست در دست هم باشند و مشکلات جانبی  رو یا حل کنند یا باهاش مواجه بشند یا تحمل کنند یا هر چیزی . حالا مشکل کاری باشه مالی باشه خانواده شوهر باشه و .... از این قبیل . دارم در مورد زندگیهایی حرف میزنم ( مثلا مثل زندگی  خودم ) که حالت  روتین رو نداره . تا چه حد این وابستگی عاطفی و دوست داشتن  میتونه سرپوشی باشه برای تحمل مشکلات ؟ابرو

مسلما هیچ کدوم از ما کنترلی روی رفتار و افکار دیگران نداریمخنثی .  میشه جواب دیگران رو داد میشه مقابله به مثل کرد اصلا میشه با دیگران دعوا هم کرد میشه واکنش مثبت و منفی نشون داد که طرف به خودش بیاد . همه این کارها رو میشه در برابر افراد انجام داد . ولی منظور من از کنترل نداشتن، این هست که ما هیچ تضمین و کنترلی نداریم که با صبر یا سکوت یا واکنش متقابل و یا هر رفتاری، اون فرد کارهاش رو بس کنه . شاید تو یک  مقطعی تو یک ماجرایی ببینه که به نفعش نیست و موضوع حل بشه . ولی ذهن اون آدم  همیشه تو فکر مشکل سازی هست و  ما هیچ کنترلی روش نداریم و دوباره میتونه با یک مساله دیگه این کار رو بکنه .هیپنوتیزم

به دوستی بعد از جریان خونه میگفتم مثلا الان خانوم اولی چه کار دیگه ای میتونه بکنه . اون که همه کارها رو کرد  . به من ثابت کرد که اشتباه میکنم  . گفت من و تو فکرمون رو این قضیه نیست ولی فکر خانوم اولی هست و در این زمینه فکرش رو خلاق  و فعال کرده .مطمئن باش یک راه دیگه پیدا میکنه . بعد از مدتی فهمیدم دقیقا همینطور بودخنثی . هر چند فکرهاش بیشتر خودش رو اذیت میکنه و صد برابر اونی که اذیت میکنه اذیت میشه . ولی من هیچ کنترلی روی افکارش ندارم که بگم این کارها بیشتر به ضرر خودت هست تا من . یا بگم نکن .  تنها چیزی که وجود داره این هست که نا خود آگاه درگیر مشکلاتی میشم که برای خودش و من و یا بقیه بوجود میاره .

برای همین هست که میگم بر فرض یک چیزی حل شد . هیچ وقت نمیشه گفت که دوباره مشکلی ایجاد نشه .

اون دو راهی عقل و احساسی که میگفتم دقیقا همین بودچشم. گاهی عقل و احساس اصلا با هم جور در نمیان . اصلا نمیشه بینشون توازن ایجاد کرد . آدم تو یک شرایطی قرار میگیره که میگه خدایا واقعا این دوتا مساله رو چطور میشه با هم هماهنگ کرد .مثلا همین الان من چطوری میتونم یک توازنی ایجاد کنم که همسر رو دوست دارم ولی شرایطش رو دوست ندارم و نمیتونم هم این شرایط رو دوست داشته باشمابرو . منطقی پیدا نمیکنم که قبول این شرایط عقلانی باشه .احساس و عقل من که در کنار هم باشه  میگه همسر آدم خوبی هست و دوستش دارم .  ولی  عقلم که به تنهایی باشه  میگه با همه خوب بودنش آدمی هست با یک مجموعه از مشکلات که همراه داره .

با خودم میگم من در شرایطی نیستم که  اعتماد به نفس پایینی داشته باشم . این حرف خودم تنها نیست و خیلیها این عقیده رو دارند  . به عبارت ساده تر خیلی این حرف رو شنیدم که  تو چیزی کم نداری . در کنار اون احساسات و تعهد و همه چیز هم به جای خود. دارم از شرایط عقلانی صحبت میکنم .از خود راضی

هیچ وقت هیچ آدمی به جای دیگری نیست . بله شاید خیلیها با شرایط بهتر از من باشند و باید اعتماد به نفسشون ده برابر من هم باشه ولی نیست. شاید همین آدمها با همه خوبیهایی که دارند شرایط سخت و مشکلات یک زندگی رو تحمل میکنند و دلایل خودشون رو دارند . من که جای اونها نیستم که بگم درست نیست و یا اونها که جای من نیستند بگن درست نیست .ابرو

حالا خیلیها فکر میکنند علامه دهر هستند  در حالی که در واقع چیزی هم نیستند وفکر میکنند خدا اونها رو آفریده برای قضاوت و حرف بیخود زدن به دیگر بنده ها ، بماند . اصلا اون گروه که از رده خارج هستند مژه . میگم که هر آدمی به جای خود و این که ماها عادت داشته باشیم بگیم فلانی رو ببین اینطوریه تو  خودت رو ببین اینطوری هستی و از این قبیل... ، اصلا نمیتونه درست باشه .

شاید هر از گاهی زندگی ما حالت آرامش نسبی رو به خودش بگیره . شاید زمانی باشه که مشکلی نباشه . اصلا در بدترین شرایط بگم تو اوج مشکلات یک چیزی دل آدم رو گرم کنه که ما دوتا حداقل همدیگه رو دوست داریم و با مشکلات کنار میایم .ولی این که آدم بدونه این مشکلات همیشه وجود خواهد داشت  جریان رو عوض میکنه خنثی

میدونم زندگی ایده آل برای همه وجود نداره .الان خیلی ها میتونن بگن بابا ما هم که تو زندگی معمولی هستیم و فقط   خودمون هستیم و شوهرمون ،همیشه همه شرایط برامون  ایده آل نیست و  مشکل هست و دغدغه و گرفتاری . تو هم این مدلی گرفتاری داری و زندگیتون این مدلی هست .  بله من قبول دارملبخند . زندگی همه مردم ایده آل نیست و بالاخره شاید همه تو زندگیشون یک  مشکلی  داشته باشند ولی شرایط که روتین نباشه  این حرفها رو سخت میکنه .

هم پذیرش این حرفها سخت میشه و هم نگاه عقلانی که آدم به ماجرا داره  . من هم اگر تو یک زندگی معمولی بودم قبول میکردم که بله همینه که هست . زندگی بالا و پایین داره ولی وقتی تو این شرایط نیستم پذیرشش برام سخت میشه ابرو.

دوست خیلی عزیزی ماچکه نمیدونم میتونم بگم کی بوده یا نه . همین اواخر در مورد یک سری جریانات  صحبت کردیم . میشه گفت من بیشتر درد دل کردم و گفتم چی شده  و جریان چی بوده  .یک بخش از  حرفهاش این بود که گفت حسنا جامعه از تو بشدت انتظار داره که وقتی یکبار خطا کردی (یا به عبارتی انتخاب نه چندان درستی کردی) حالا دیگه مثل یک عقل کل دیگه اشتباه نکنی. مردم میگن رفت زن دوم شد خوب میخواست نشه پس حالا باید مثل کوه محکم باشه و مثل هدهد عاقل و همه مشکلات رو به دوش بکشه و اخم نکنه و ....

علاوه بر اینها این دوست عزیزم به من گفت که تو بشدت در مشکلات غرق شده ای و رفلکسهایی نشون میدی که خیلی هاش طبیعیه اما تو برای این زندگی و این مشکلات تربیت نشدی. خودت رو از این مشکلات بیرون بکش.

تو اینقدر مساله سرت ریخته که از نفس قضیه غافل شدی. یک لحظه بایست و با چشم باز دور و برت رو نگاه کن. هدفت این روزها فقط حل لحظه ای مشکلات هست در حالی که مهمتر از همه چیز بیرون اومدنت از این جو و این مشکلات هست.

من کنار گود ایستادم و زیادی آرمانی فکر می کنم میدونم اما گاهی دونستن آرمانها درست در لحظه درگیری با مشکلات خیلی مهمه. نترس توهم خدایی داری که جای حق نشسته و تورو قضاوت نمی کنه . اون فقط خدای توست تا کمکت کنه.البته این همه حرفهاش نبود و جریان اصلا مشکلاتی بود که داشتم و اتفاقهایی که افتاده بود تو این مدت که چی شده بود و من چه استرسهایی داشتم به خاطر اون مسائلی که ربطی هم به من نداشت .

و دوست  عزیز دیگریماچ که باز هم حالا شاید راضی نباشه اسمش رو بگم اون هم خیلی جریانات رو میدونه . در اصل میشه گفت همه چیز رو میدونه . برام حرف زد و من متاسفانه نمیتونم بگم که چی گفت  دقیقا. چون بخشی از حرفهاش به زندگی خودش برمیگرده و مثالی که برام زد در مورد خودش . بخشی هم به زندگی من با ذکر جزئیاتی که دوست ندارم اینجا بصورت عمومی گفته بشه . یکی از حرفهایی که به من زد و این روزها مدام توی ذهنم هست و بهش فکر میکنم این بود که

عاشقی خوبه لذت بخشه اما زندگی بخشهای دیگه هم داره  خواسته های ما دلمشغولیهامون لذتهامون . یادت باشه کاری رو همیشه بکن که وقتی برگشتی  و بهش نگاه کردی نگی شاید راه دیگه ای هم بود . شاید کار بهتری هم بود . راهی که همیشه بگی صد بار دیگه هم برگردم همین کارو میکنم .

دقیا همین هست و من همیشه فکر میکنم آدم باید طوری زندگی کنه که ده سال دیگه وقتی برگشت و نگاه کرد بگه بهترین راه رو اومدم و اگر به قبل برگردم باز هم همین کار رو میکنم لبخند. حالا بعضی ها هستند که کیفیت زندگی براشون مهم نیست .  ولی برای من مهمه .و داشتن اون کیفیت تو زندگیم با انتخاب اشتباهی که کردم کاملا تناقض داره خنثی.

شاید برای بعضیها مهم  فقط این باشه  تحت هر شرایطی سوختن و ساختن بهترین راه هست . شاید فکر میکنند چون بچه دارن باید خیلی مسائل رو تحمل کنند( که به نظر من توجیه منطقی نیست ) . اصلا شاید بعضیها  مجبور هستند به دلایلی و نمیتونن از عهده زندگی خودشون بر بیان  . شاید بعضیها غرور و اعتماد به نفس لازم رو ندارند و خودشون رو کم میبینند و زندگی رو در این حد برای خودشون میخوان که مدام التماس کنند و بجنگند تا به زور خواسته بشن یا بهتر هست بگم به زور تحمل بشن ابرو . نه این که التماس بشنوند  و بدون هیچ زور و اجباری خواسته بشن

شاید براشون یک مسائلی اصلا مهم نباشه و تو زندگی بهش فکر هم نکنن . لطفا دوستان به خود نگیرندمژه .  این رو هم بصورت کلی گفتم  و اصلا دلم نمیخواد در این موارد مثال بزنم. چون من اگر بخوام بگم میتونم برم نظرم رو به خودشون بگم   .مضافا این که زندگی شخصی افراد به من ربط نداره . حتما اینطوری راحت هستند و انتخابشون هست با توجه به  داشته هایی که دارند و بیشتر از این رو در خود نمیبینندخنثی.

من میتونم در مورد خودم بگم که  برای من کیفیت زندگی مهمه . شاید بهترش این باشه که این کیفیته و این مسائل  مهم شده . مهم تر شدهاز خود راضی. بله قبول دارم زمانی بود که با این انتخابم اولین چیزی که در نظر نگرفتم  در زندگی و زیر سوال بردم ،همین کیفیت بود هیپنوتیزم. ولی دلیل نداره آدم تمام عمرش رو با یک نوع فکر بگذرونه و افکار و عملکرد و خواسته هاش عوض نشند .

بیشتر بخوام توضیح بدم این که خودم رو بیشتر دوست دارم . اعتماد به نفس بیشتری پیدا کردم .به خودم بیشتر توجه کردم به توانایی هام به هر چیزی که خدا بهم هدیه داده و هر چیزی که خودم در زندگی به دست آوردم . به مجموعه ای از صفات مثبت و توانایی که در خودم میبینم .به کیفیت زندگی که از خودم  با توجه به شرایط خودم انتظار دارمفرشته .به این فکر میکنم این که همسر من رو  بخواد و دوست داشته باشه  و   هر کاری که برای من کرده و میکنه  کمترین چیزی هست که باید باشه . اگر یک سری  آقایون هستند که در مقابل همسرشون خیلی محبتها و هزینه ها رو انجام نمیدن مشکل از این هست که اونها کم لطفی کردندابرو . نه این که مثلا همسر یک کاری میکنه یا محبتی به من داره یا من رو دوست داشته باشه شق القمر کرده .اون هم وقتی خودم انقدر خودم  رو دوست دارم و انقدر به خودم و داشته های رفتاری و فکری و اجتماعی و خانوادگی ام   اعتماد دارم .ساده تر بگم به خودم میگم اگر این کار رو نمیکرد عجیب بودمژه.تازه از نظر من باید خیلی کارها رو هم میکرد که نکرده و در اصل کوتاهی محسوب شده و اگر جبران کنه کار مهمی انجام نداده  .حالا به نظر خود خواهی میاد .  مهم نیست. به نظر من این  به دست آوردن دوباره اعتماد به نفس شخصی و ارزشمند دونستن خود هست و نه بیشتر .  فقط هم مربوط به من نیست . فکر میکنم برای همه لازم باشه که یک نگاهی به خودشون بندازند و به خودشون بیشتر احترام بگذارند و خودشون رو بیشتر دوست داشته باشند .از خود راضی

زمانی بود که فکر میکردم همین که همسر  کم میاد پیش من بزرگترین مشکل هست و مدام فکر میکردم چرا چرا چرا چشم.مدام هم غصه میخوردم . چرا این اینطوری  چرا اون اونطوری  چرا اون شرایطی که روز اول خود خانوم اولی گفت و همسر هم گفت  همین میشه  ،نیست . فکر میکردم  اگر  همون شرایطی که از اول گفته شد باشه دیگه همه چیز حل شده هست و من خوشحال خواهم بود و راضی . ولی الان فکر میکنم نه . یول

حتی اگر همسر تمام مدت پیش من باشه( مثل همین چند وقت اخیر ) ، اصلا فرض رو بر این بگیریم که جدا بشه و فقط هم با من باشه .  اون قسمت این که من دوستش دارم و اون هم دوستم داره و با هم مشکلی نداریم هم سر جای خودش باشه و زندگی ما بشه یک زندگی معمولی ، باز هم کیفیت زندگی من رو صددر صد  راضی نمیکنه. چون همسر باز هم یک سری مشکلات داره و یک سر ی مسئولیتها که البته حق هم هست و من نمیگم نداشته باشهخنثی

دارم میگم همسر همیشه و در همه شرایط آدمی خواهد بود که یک سری مشکلات رو همراه خودش داره هر چند اون مشکلات به من ربط نداشته باشه ولی خواه ناخواه وارد زندگی من میشه . ومن انقدر اعتماد به نفس دارم به خودم که در شرایط عقلانی خیلی چیزها رو برای خودم بهتر میخوام و میگم من میتونم طوری زندگی کنم که مشکلات یک نفر دیگه وارد زندگی من نشه ابرو.دوباره تاکید میکنم یک نفر دیگه بر فرض فامیل شوهر باشند یا دوست آشنا فامیل یا غریبه اصلا مهم نیستند . چون این مسائل تو زندگی همه هست

ولی تو شرایط احساسی نه . تو شرایط احساسی نمیتونم اینطور فکر کنم و قاعدتا فکرهای دیگه میکنم . نه که خودم رو دوست نداشته باشم . به این فکر میکنم که همه چیز رو بصورت احساسی باید با هم در نظر بگیرم. دوست داشتن خودم رو در  کنار دوست داشتن همسر در نظر میگیرمهیپنوتیزم

این هست که میشه یک ذهن درگیر .میشه درگیری بین عقل و احساس افسوس.زندگی روزمره خندیدن ها آرامش داشتنها شاد بودن ها روابط اجتماعی که آدم دوست داره برو بیاها و مسافرت و مهمونی  و  همه اینها  به جای خود . به جای خود زیبا هستند ولی درگیری ذهنی که در پشت همه اینها هست هم به جای خود . تازه الان قهر هم هستیم اون هم به جای خودخنثی

این که میگم قهر و این مسائل من رو ناراحت نمیکنه برای این هست که من  به مرحله ای رسیدم که دوست ندارم این لحظه رو در نظر بگیرم و برام مصیبت باشه وای بگو نگو کردیم وای قهر کردیم  . چه کاری بکنم و چه کاری نکنم . مهم نیست . به این دلیل مهم نیست که درگیر اون کیفیته هستم  و انگار چشمم داره یک دور نمای دیگه رو میبینهخیال باطل

همین سری که روزهای اول بود با  همسر قهر بودم . یک درگیری فکری دیگه هم داشتم که مربوط به همسر و زندگیمون و اینها نبود . یک چیزی جدای این مسائل در حد یک مشکل کاری ، اجتماعی . خلاصه دلم  یک کم گرفته بودافسوس .

بین دوتا نماز بودم نمیدونم چی شد که یک دفعه دلم خواست برم سراغ دیوان حافظ رفتم برداشتم و  نیت کردم  و باز کردم . با دیدنش مات مونده بودم . یعنی انقدر بود که دستم بلرزه و  قلبم بزنهاوه این اومد

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش         بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

از بس که دست میگزم و آه میکشم            آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش

دوشم ز بلبلی چه خوش آماد که میسرود   گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش

کای دل شاد باش که آن یار تند خوی       بسیار تند روی نشیند ز بخت خویش

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد    بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش

وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون        آتش در افکنم به همه رخت و پخت خویش

ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام         جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش

گفتم خدایا این یعنی چی . یعنی دقیقا بیاد رو این غزل .اشک تو چشمهام جمع شده بود .نگرانانگار دقیقا داشت با من و خطاب به من حرف میزد . حس و حالم از اون حسهای ناب بود که هر از گاهی سراغ آدم میاد و  در نوع خود هم تعحب برانگیز هست و هم لذت بخشخیال باطل

بگذریم . خیلی زیاد نوشتم .طبق معمول پر حرفیهای من خجالت.

انقدر حرفها زیاد شد که بقیه تعریف هام و بهتر بگم مهم هاش  باید بماند برای پست بعدمژه . همسر هم  که در سفر کاری هست و قهر ما هم هنوز به جای خود پابرجا ابله. حالا آشتی صورت میپذیرد یا نه دیگه نمیدونم .البته میدونم نیشخند.البته اول از همه باید بگم جریان گفتگو چی هست و چرا من سر این مساله سکوت کردم و حرف نمیزنم با همسر ،بعد بگم در چه صورت صورت میپذیرد

و اما جریانات اخیر در مورد این مدت که نبودم و گفتم حال و حوصله نداشتم و به استرس گذشت بازنده . دقیقا این که تو این مدت چی شده و کی چی گفته و کی چیکار کرده و برای مثال خانوم اولی اینطور و خواهر شوهرها اونطور و  من این کار رو کردم همسر اونکار رو کرد ، نه فایده ای داره و نه این که دوست دارم به جزئیاتش بپردازم . حداقل بصورت عمومی دوست ندارم این کار رو بکنمخنثی

فقط یک مساله ای هست . این که واقعا کار جالبی نیست و حس قشنگی رو در آدم بوجود نمیاره که دوستانی بیان بگن خواننده خاموش بودند و الان فقط میخوان بدونن چی هست و جالب تر این که خصوصی هم بنویسند که ما خاموش میخوندیم تو رو خدا بگو چی شده .هیپنوتیزم من هم بگم چشم شما بشین من برات جزء به جزء جریانات رو تعریف میکنم .خنثی

بعد تازه یک سری افراد  بیان یک سوالهایی از آدم بکنن که کاملا زندگی خصوصی و شخصی باشه . والله مامان من هم خیلی سوالها رو از من نمیکنه و کار به مسائل شخصی من نداره من نمیدونم بعضیها چطور  اجازه گفتن بعضی حرفها روبه خودشون میدن  و به قولی هنوز سلام علیک نکرده فامیل میشن .هیپنوتیزم

باز هم بگم دوستان به خودشون نگیرند . چون دقیقا روی سخنم با افرادی هست که برای کامنتهاشون جوابی دریافت نکرده و نخواهند کرد .نه اونهایی که جواب دادم . حالا اگر کامنتی هم میخواستم جواب بدم و جا مونده که دیگه شرمنده .

منظورم به خاموش  خوندن و نخوندن نیست . مشکلی نیست . خود من هم پیش میاد گاهی وبلاگهایی رو بصورت خاموش میخونم . ولی دیگه وقتی برام سوال پیش میاد ( در مورد اون چیزی که تو متن نوشته شده نه چیزی که نوشته نشده  )نمیرم این حرکت رو انجام بدم یا وقتی که رمزی بشه برم بگم من همیشه میخونم و رمز بده تا باز هم بیام بخونم و برم و  از این صحبتهاخنثی .   چیزی رو که  شخص دوست داشته در وبلاگش بنویسه میخونم و بس .  نه سوال شخصی و خصوصی  میکنم نه سوال  دیگه  نه  درخواست رمز و آدرس دارم و نه چیز دیگری . چرا پیش اومده یک وقتهایی که عقلم رسیده راهنمایی کنم  کامنت گذاشتم و نظرم رو گفتم .نه بیشتر از اون.

موضوع بعدی هم  این که دوستان لطف کنید کامنت بدون آدرس برای من ننویسید مژه. بالاخره همه یک دونه آدرس ایمیل رو که دارند .حالا وبلاگ ندارند .اگر هم بدون آدرس مینویسید لطفا  سوالی نپرسیدخنثی .حتی اگر اون سوال شخصی و خارج از موضوع نوشته شده  نباشه و در مورد چیزی باشه که نوشتم .چون شاید یک وقتی آدم بخواد جواب سوال رو فقط برای خود شخص بنویسه نه دیگران .

مخصوصا دوستانی   که فقط دوست دارند رد بشند و سوال بپرسند . دوباره تاکید میکنم در این مورد که رد بشند و سوال بپرسند ، روی سخنم به کسانی هست که به کامنتشون نه جوابی داده شده و نه تایید شده . لطف کنید همه به خود نگیرید که بگید با ما بودی یا نبودی . اندازه  رو هم بزرگتر کردم تا کاملا معلوم بشه منظورم چی بوده عینک

من فرصتش برام پیش نیومد که آدرس رو  عوض کنم و برم وبلاگ دیگه و  به اونهایی که دوست دارم آدرس جدید رو بدم . به همین دلیل تا وقتی که اینجا مینویسم دوست دارم همین روال باشه .چشم