سلام به دوستان عزیزم  قلب . بالاخره من اومدم تا شروع کنم به نوشتن از دورانی که نبودممژه .

بهتر هست بگم از زندگی جدیدم و از روزهایی که داشتم لبخند. اصل مطلب در یک جمله این هست که من و همسر بیشتر از سه ماه هست که از هم جدا شدیم .تو یکی از روزهای آخر مهر ماه .

این جمله ، یک جمله ساده خبری بیشتر نیست ولی برای من یکی که به اندازه یک دنیا حرف توش هست و جریاناوه.پست کیفیت زندگی رو گذاشتم و پستهای بین اون و پست قبلی رو برداشتم تا دلایلش رو داخل همون پست بخونید. فکر نمیکنم لازم باشه بیشتر توضیح بدم در مورددلایلم. حداقل الان اینجا وقت و جایش نیست و نمیدونم بعدا دوباره حوصله داشته باشم به این موضوع بپردازم یا نه ابرو.

من با استفاده از همون حق طلاقم جدا شدم . نیازی به حضور یا رضایت همسر هم نبود . وکالتنامه ام انقدر  کامل بود که حتی حق فرجامخواهی هم نداشت و این حق هر گونه اعتراضی رو  از  همسر سلب میکرد .خود همسر هم بنا به خواسته مامان و بابا و صد البته خودم که خواسته  بودم اینکار  رو ازش بخوان ، خونه نبود و خونه مامانش بود و مامانم تهران و پیش من .بعد همسر گفت که اگر میدونست من این کار رو میکنم هیچوقت نمیرفت و اون موقع  رفت  به این امید که این روزها بگذره و مشکل اون روزهامون حل بشهخنثی

آخرین مشکلی که داشتیم و به عبارتی مشکل اون روزهامون ،که در واقع اصلا ربطی به ما دو تا هم نداشت و باز هم از اون مسائلی بود که پیش آورده بودند . چیزی نبود که غیر قابل حل کردن باشه و انقدر سخت نبود  که از پسش بر نیام . بله من در موردش زیاد صحبت کرده بودم قهر کردم بودم سکوت کرده بودم ولی خودم هم میدونستم که تمام این کارها لازم نیست . خودم هم میدونستم که این مشکل هم میتونه راه حل داشته باشه . با کمی صبر و سکوت و تحمل و گذر زمان حل میشه و نیاز به این واکنش نیست .ولی انگار خسته بودم از این که هر روز یک مشکلی و هر روز یک راه حل و دورانی برای تموم شدنش و این که معلوم نیست دوباره کدوم دست از آستین بر میاد برای ساختن مساله دیگریچشم .البته اینها رو نگفتم به همسر . گفتم خودم دوست ندارم خودم فهمیدم که اشتباه کردم و اصلا ربطی به هیچ آدمی نداره نه بهار نه خانوم اولی نه دیگران . این خودم هستم که خسته شدم . خوب همسر قبول نمیکرد و من چاره ای نداشتم جز این که پافشاری کنم خنثی

خیلی باهاش صحبت کردم گفتم دوستش دارم ولی دوست داشتن تنها برای زندگی از نوع زندگی ما کافی نیستافسوس . بهتره که با حفظ احترام و دوست داشتن متقابل از هم جدا بشیم و همیشه خاطره خوبی از زندگی مشترکی که داشتیم ، داشته باشیم تا کار به جایی برسه که مشکلات ما رو به جایی برسونه که  حس های بد  جای علاقه و احترام رو بگیره.

بگذریم از این مسائل  . داشتن حق طلاق ،نبودن همسر و تصمیم قطعی من، باز هم باعث نشد که بدون خبر دادن این کار رو انجام بدم. بهش گفته بودم و باز هم گفتم . خوب باورش نمیشد من این کار رو انجام بدم و بیشتر در حد یک تهدید میدونست و اصرار ذاشت همه چیز رو یک بار برای همیشه عوض میکنه و درست خنثی. حتی در مورد آخرین مشکل هم قبول کرده بود که موضوع همونطوری که من گفتم حل میشه و اصلا دیگه در این مورد مشکلی نخواهد بود . ولی این رو نخواست متوجه بشه که حرف من سر اون مساله نبود . حرف من عمقی تر از این حرفها بود . حرف من اون روز و یک ماه و دوماه بعدش نبود . سالها بود.سالهایی که میبایست تا زنده بودیم و زندگی میکردیم  با همین مشکلات سپری بشه  چشم

در هر حال همسر فکر میکرد که هرگز این کار رو نمیکنم . اون روزها روزهای خیلی سختی بود . سخت تر از اون که بشه گفت و سخت تر از اون که در قالب کلمات بیاد ناراحت. مامان تمام اون مدت پیش من بود .بابا هم میومد و میرفت . مامان و بابا از من خواستن که خودم تصمیم بگیرم و میشه گفت دخالتی نکردند و اگر هم حرفی زدند یا از همسر خواستند که بره به خاطر این بود که من ازشون خواستم .گفتند که هر تصمیمی من بگیرم حمایتم میکنندقلب . چه زندگی کردن و چه جدا شدن . و تنها چیزی که میخوان این هست که من راضی باشم

خوب جدایی  بیشتر از اون چیزی که فکرش رو میکردم سخت بود افسوس. این که آدم حس علاقه و دلبستگی و دوست داشتن داشته باشه. این که دو نفر خودشون دوتایی با هم مشکلی نداشته باشند . این که من بخوام یک طرفه این کار سخت رو انجام بدم . احساساتی بودن و شکننده بودن من رو هم بگذارید کنارش و میتونید متوجه بشید چه حالی داشتم اون روزهاآخ .

اولین باری که با وکیلم صحبت کردم به حدی سختم بود و بغض کرده بودم و صدام میلرزید که نفهمیدم چی گفتم . نفهمیدم اون چه سوالی میپرسه . اخر سر هم برام وقت گذاشت و گفت مدارک رو ببرم براش .روزی که با مامان رفتیم پیشش واقعا نمیتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم . هیچ مشکلی هم نبود .گفت بیشتر از یک هفته طول نمیکشه مگر این که وقت دادگاه  دیرتر بیفته .با توجه به اشکهای من سوال کرد مطمئن هستم یا نه و این که اگر میخوام بیشتر فکر کنم و من گفتم نه میخوام هر چه زودتر انجام بشه. وکیل هم که نمیدونست تاکید من رو باور کنه یا اشکهایی که میریختم افسوس. فکر میکرد مامان اینها من رو مجبور کردن و حتی این رو به زبون هم آورد و به مامانم هم گفت خانوم مجبورش نکنید و درست نیست و گناه داره و از این صحبتها . طفلک مامان ناراحتی خودش کم بود ، حالا متهم شده بود به کاری که نکرده هیپنوتیزم.

بگذریم از اون روز به بعد نشد تو هر مرحله ای رفتن و همراهی من با اشک ریختن همراه نباشه و نشد که هر بار نگه خانوم مطمئنید؟گریهو نتونست که بارها تکرار نکنه من تو تمام مدت وکالتم کسی رو ندیدم که خودش بخواد جدا بشه و اینطوری ناراحتی کنه .به من گفت که جلوی قاضی اینطور نباشم که اگر بخواد میتونه فوری حکم رو  نده و فکر کنه زور و  اجباری در کاره . البته گفت باز هم روال همین هست ولی پروسه رو طولانی تر میکنه و وقت بیشتری گرفته میشه چون اگر حوصله داشته باشه و بخواد روی این قضیه حکم رو نده ،میتونه اذیت کنه که دیرتر بشهخنثی . من هم ترجیح دادم لال باشم و حرف نزنم و خیلی مجبور بشم فقط بله یا نه بگم تا جلوش به گریه نیفتم . البته نیازی به حرف زدن من هم نبود چون وکیل خودش تشخیص داد که خودش هر حرفی لازم هست بگه.انقدر هم مراحلش روتین بود که نیاز به برو بیا و یا توضیح اضافی نداشت  .در هر حال اون روزهای سخت هم گذشت و اگر مامان نبود که تنهایی طاقت یک لحظه اش رو هم نداشتمنگران .

به همسر گفته بودم حتما این کار رو میکنم .اول که جدی نگرفت و بعد مرتب اصرار داشت برای برگشتن به خونه و تموم کردن این اوضاع و اصرار عجیبی به فسخ اون وکالت که من در برابر همه اش مقاومت میکردم اوه. درد خودم یک طرف این مقاومت ها هم یک طرف . هر از گاهی هم که با هم حرف میزدیم و من میخواستم متقاعدش کنم که این راه بهترین هست هم بماندنگران. ولی به همسر نگفتم مراحلش رو میگذرونم نگفتم شروع کردم . نگفتم جدی رفتم دنبالش . نیازی هم به حضورش تو هیچ مرحله ای نبود . حتی محضر . قبلا به من گفته بود و حتی در حضور مامان بابا که اگر این کار رو بکنم دیگه تو روی من هم نگاه نمیکنه با من حرف هم نمیزنه و امکان نداره که دیگه سراغم بیاد و من امیدوارم بودم وقتی فهمید ،واقعا این کار رو بکنه خنثی

نوشتن از اون روزها باعث میشه دوباره بیاد جلوی چشممچشم . با گرفتن حکم، وقت داشتم برای ثبت کردنش و محضر رفتن ولی صبر نکردم . دیگه وقتی آدم یک تصمیمی میگیره و میخواد انجام بده چرا زمان بخره ؟ برای همین از وکیلم خواستم که هماهنگ کنه زودتر باشه . اون روزها با مامان رفتیم شمال . اونجا هم که دور هم جمع شدیم همه دوباره ازم خواستن که فکرهام رو بکنم و بعد تصمیم بگیرم و گفتند هنوز هم تحت هر شرایطی همراهم هستند حتی اگر بگم پشیمون شدم . ولی من تصمیم خودم رو گرفته بودم  که وقتی برگشتیم تهران همه چیز تموم بشه .افسوس

بابا هم اومد تهران و روزی که رفتیم محضر مامان بابا همراهم بودند.خوب مقاومت من هم حدی داشت و تو محضر و بعد از اون با گریه ها ی من شروع شد و بعد از اون انقدر حالم بد بود که به جیغ و گریه لاینقطع ،که واقعا دست خودم نبود، و افت فشار  شدید  و بدتر از اون طبق معمول تپش قلبم بود.حالم انقدر بد شد که هیچی نفهمیدم و باز هم کارم به بیمارستان کشید و سه روز بستری بودم گریه. روز اول اصلا نمیفهمیدم کجا هستم. خوابم، بیدارم، خواب میبینم یا  واقعیته. اصلا یک حالی که الان هم هر چی بهش فکر میکنم میبینم چیز زیادی یادم نمیاد. بقیه اش هم که ... بماند حالا باز هم گذشت .هیپنوتیزم

بعد از مرخص شدن و خونه اومدن هم باز روزهای خوبی نداشتم . یادم نمیره وقتی که با منظره جمع شده تمام عکسها و وسایل همسر و قفل بودن در اتاق خواب مواجه شدم چقدر برام ناراحت کننده بود و انقدر گریه کردم که طاقت ایستادن نداشتم و پشت در اتاق رو زمین نشسته  بودم و اشک میریختم که مامان تو رو خدا این درو باز کن گریه.

الهی بمیرم مامان اون روزها همراه من چی کشیدناراحت . بابا هم که مرتب تو رفت و آمد بود و خواهرهای گل من که به خاطر من دو بار زحمت صبح زود اومدن و شب برگشتن به شمال رو کشیدن فقط برای این که من رو ببینن و به قول خواهر دومم که فقط میخواستم بغلت کنم قلب.  بیشتر از اون به خاطر کار و  بچه هاشون براشون مقدور نبود . میخواستن بچه ها رو هم بیارن جدا از چند روز غیبت مدرسه شون ، حال وروز  من مناسب نبود .قبل از همه این جریانها من دکتر رفتنم رو فراموش نکردم . دکتر به من گفته بود سوگواری کن  هر طور که دلت میخواد و تمومش کن . اجازه نده این جریان هم بشه افسردگی برای چند سال و همیشه اذیتت کنهچشم .

همه اینها به کنار .خبر دادن به همسر و فهمیدنش و باور نکردنش و بعد هم مطمئن شدنش که  من این کار رو کردم ، خیلی سخت بودناراحت. خونه اومدنش و واکنشش و حال بد من و حال بد اون . فکر نمیکنم هیچوقت یادم بره وقتی که صورتم رو تو دستهاش گرفت و گفت حسنا تو چشمهای من نگاه کن تو واقعا این کار رو کردی؟ و من که فقط گریه کردم  و تایید .اون روز هم از اون روزها بود گریه. حرفهاش، عصبانی شدنش واکنش منفیش انکارش که نمیخواست باور کنه گریه های من و اون و بد شدن حال من و  گریه های مامان و خواهشش که بره و بیشتر از این هر دوتا خودمون رو اذیت نکنیم و این که من حالم بد میشه و بیمارستان بودم و ... از این قبیل .رفتنش و تماسهاش با بابا و با وکیل و ... بگذریم باز همناراحت . چقدر این پست بگذریم داره ها .

تو اون روزها من خواب آرومی نداشتم و خوابهای عجیب غریب هم که بماندهیپنوتیزم . باز هم فکر نمیکنم هیچوقت یادم بره که روی مبل خوابیده بودم و مامان هم طفلک برای این که کنار من باشه جا انداخته بود رو زمین . خواب دیدم جدا شدم از همسر . تو همون حالت خواب به شدت ناراحت بودم و گریه میکردم . یک دفعه از خواب پریدم و انگار زمان و مکان و همه چیز رو فراموش کرده بودم . اصلا مغزم قفل بود .چشمهام رو هم باز نکردم و گریه میکردم و حتی نفهمیده بودم که توی هال و رو مبل هستم خنثی. اسم همسر رو صدا کردم گفتم  بیداری؟خواب بد دیدم خواب دیدم  طلاق گرفتیم . انگار یادم رفته بود همه چیز رو. انگار منتظر بودم که کنارم باشه که بگه خواب دیدی.با صدای گریه مامان به خودم اومدم  و تازه فهمیدم که ای وای من چیکار کردمگریه . چرا هیچی نفهمیدم ؟انگار مقاومت مامان هم تموم شده بود  . مامان که میدونستم تو تمام اون روزها فوق العاده ناراحته و به خاطر من خودداری میکرد و بروز نمیداد و سعی میکرد تا قوی باشه تا من بهتر باشم ، حالا با صدای بلند گریه میکرد و با صدای بلند گفت خدایا چی به روز بچه من اومده خدایا خودت حال و روز بچه منو ببین .گریه

رفتم پیشش و بغلش کردم و گفتم مامان تو رو خدا هیچی نگو  . همینطور همدیگه رو بغل کردیم و  گریه کردیم گریه. اون جریان  انگار برای من تلنگر بود. قبلا هم این تصمیم رو داشتم ولی جدی تر شدم . این که باید خودم رو جمع و جور کنم. این که دیگه بسه . این که خودم خواستم و تصمیم خودم بوده و سوگواری کردن و ناراحت شدن نباید زیاد طول بکشه. این که دیگه وقتش هست که بلند بشم و زندگی رو از سر بگیرم و بدونم آخر دنیا نیست .مژه

خدا رحمت کنه مرتضی پاشایی رو قلب. روحش در شادی و نور و آرامش و قرین  رحمت الهی . اون روزها آهنگ نگران منی رو انقدر تو ذهنم تکرار کرده بودم که ملکه ذهنم بود . واقعا همون کاری رو کردم که تو آهنگش بود همون که یه شب از همه چی به خدا گله کرد . یه دفعه به خودش همه چی رو سپرد . دیگه گریه نکرد فقط حوصله کردقلب . اون یک شب رو هم یادم نمیره که از همه چی به خدا گله کردم و همه چیز رو به خودش سپردم . اون شب گفتم خدایا من ازت معجزه میخوام میدونم که بهم عطا میکنی . اصلا باید این کار رو برای من بکنی . انقدر میخوام و میگم که معجزه ات رو ببینمقلب

از خدا صبر خواستم و آرامش . نه فقط برای خودم برای همه مون . هر چی دلم خواست گفتم و دیگه بس کردم و بارهای بعد فقط گفتم خدایا منتظر معجزه ات هستم خیال باطل.  نمیدونم تلقین بود ، انرژی مثبتی بود که با این کار گرفتم ، برام انگیزه شد ... نمیدونم واقعا نمیدونم هر چی که بود واقعا اون معجزه رو دیدم و خدا رو هزار بار شکر کردم به خاطر عطا کردنش .قلب الان هم دست بردار نیستم . حکایت این شده که به بچه بخندی بس نمیکنه نیشخند حالا من هم لطف و معجزه الهی رو دیدم و بس نمیکنم و مرتب میگم خدایا من باز هم ازت معجزه میخوام و منتظر هستم تا ببینم . قلب و هزاران بار هم شکر که خدا انقدر بزرگ هست که نشونه هاش رو هر زمان ببینم و شکر کنم  .مخصوصا این روزها که انگار باز هم داره معجزه اش رو نشونم میده قلب

خیلی زودتر از اون چیزی که باید ، خونه نشینی رو بس کردم و سر کار رفتم . حال روحی و حتی جسمیم خیلی خوب نبود ولی به خودم گفتم باید خوب باشهاز خود راضی . زندگی جریان داره و من هم هستم پس  در جا زدن ممنوع . اگر تا آخرین روز مرخصیم رو هم استفاده کنم و تو خونه باشم و غصه بخورم باز هم فرقی نمیکنه . بالاخره که اون روزی که باید کار و زندگی روزمره رو از سر بگیرم میرسه .دکتر رفتن رو هم که قطع نکردم و هنوز هم ادامه داره . دوز کم دارو هم  زیر نظر دکتر شروع کرده بودم از قبل  و دوست نداشتم اصلا افسردگی مثل بار قبل دامنم رو برای چند سال بگیره .ابرو

همراهی و محبت خانواده عزیزم که واقعا خدا رو شکر میکنم برای بودنشون و برای داشتنشونبغل . حمایت ها و محبتهای تک تکشون رو فراموش نمیکنم که تو هر شرایطی پشتم بودند و ذره ای از محبت و حمایتشون کم نکردندقلب .نفس عزیزمبغل هم که جای خود داشت که  نمیذاشت غصه بخورم و انقدر به من روحیه میداد که تو اون اوضاع تنها کسی  بود که میتونست در عرض چند دقیقه ،من رو از یک آدم غصه خور به آدمی که با صدای بلند میخنده  ، تبدیل کنهزبان

وقتی برگشتم اداره حال و روزم معلوم بود چون هنوز چیزی نگذشته بود از جدایی و اون همه استرس و مریضی و حال بد . هر کی قیافه من رو میدید میفهمید یک چیزی هستنگران .ولی نذاشتم حدس بزنن و به دو سه نفر از خبر چین ترینهاشون خبر دادم .گفتم که جدا شدم و خودم هم خواستم و الان هم خوبم و بهتر هم میشم . دیگه زحمت خبر رسانی با خوشون بودبازنده . بودند کسانی که برای این که ناراحت نشم فهمیدن و به روی خودشون نیاورند و کسانی که نتونستند جلوی تعجب خودشون رو بگیرند و دوباره سوال کردند .

آقای همکار هم که جای خود داشت . از همون اول هم باورش نمیشد و فکر نمیکرد من خودم بگم به همه . دلیلی نداشت صبر کنم . چه اون موقع چه مثلا چند ماه بعد یا حتی یک سال بعد . اصل مطلب که تغییر نمیکرد . بهتر بود تموم بشه . لزومی هم نداشت به کسی علتش رو توضیح بدم . جمله کوتاه تفاهم نداشتیم رو برای همین مواقع ساختند که نیاز به توضیح رو هم از بین میبرهاز خود راضی . اون هم برای افراد محیط کار . از اقای همکار و مریم جون چه قبل و چه بعد خواسته بودم اگر قرار هست که با هم دوستهای خوبی باقی بمونیم و صحبت کنیم ،دخالتی نکنند سوالی نکنند خبری از اونطرف برای من نیارند و خبری هم از من نبرند . حالا قسمت خبر بردن از طرف من رو نمیدونم ابروولی چند باری که متوجه شدم اقای همکار میخواد سر حرف رو با سوال از همسر خبر داری باز کنه ، گفتم نمیخوام بدونم و در مواقع بعد هم با گفتن نمیخوام نه حرف بزنم و نه بشنوم تمومش کردمخنثی .

فامیلهای  من هم خبر دار شدند . یعنی من به مامان بابا گفتم هر طور خودشون میخوان. اگر دوست ندارند  چیزی نگن تا هر وقت دلشون خواست ولی مامان بابا هم گفتن بالاخره تا کی ابرو. خوب طبیعی هست که چیزی که زیاد از این ماجرا پیش میاد حرف و حدیث . مقدار زیادیش رو که خانواده مهربونم اجازه ندادن من حتی متوجه بشم و هر وقت میفهمم و میگم چرا به من نگفتین میگن حوصله داری خودمون جوابشون رو میدیم یا به اونها چه ربطی داره . قسمتی هم که متوجه میشدم برام واقعا مهم نبود . میگفتم خوب حالا هر چی دوست دارین بگین برای من تاثیر نداره . زندگی من بود که تموم شد. خودم خواستم . حالا بشینید حرف بزنید بالاخره که خسته میشینهیپنوتیزم . واقعا آثار خستگی از حرف زدن هم مشهوده و تجربه همیشه نشون داده که زمان مرهم خوبی برای حرف و حدیث دیگران هست . حالا چه از روی خیر خواهی و دوست داشتن و دلسوزی باشه حرفها و چه از روی قصد و غرض . در هر دو صورت من که فرمول فدای سرم رو استفاده میکنمچشمک

تو خونه قبلی زندگی میکنم مژه. امسال میخواستم برم خونه خودم . خوب قبل از این جریانها همسر گفته بود که به هیچ وجه اونجا نمیریم و به صاحبخونه هم گفته بود که امسال هم تمدید بشه . بعد جدایی هم من خونه رو پس ندادم و اصلا هم نگفتم به صاحبخونه که میخوام این کار رو بکنم . درسته تو این خونه  خاطرات زیادی دارم ولی خوب در کنار اون امنیت و آرامش هم دارممژه . همسایه های مهربونی که واقعا دوستشون دارم و انقدر خوب هستن و هوام رو دارن که حس آرامش رو به من منتقل میکنندقلب . برای همین هستم . وسایل همسر رو که مامان زحمت کشید جمع کرد و براش فرستاد . چیدمان خونه رو هم که کلا تغییر اساسی دادم . مامان یک خانوم خیری رو میشناسه که یکی از کارهاش این هست برای عروسهایی که مشکل مالی دارند جهیزیه جمع میکنه . به من گفت سرویس خوابت رو بده من خودم برات جدید میخرم . البته من گفتم شما چرا بخرین من خودم میخرم چی بهتر از این . من که استفاده نمیکنم . تاکید کردم که تو رو خدا متوجه نشن طلاق گرفته هستیم و حس بدی نداشته باشند و خدای نکرده بد یمن نباشههیپنوتیزم

خودم هم که تو یکی دیگه از اتاقها بودم و اون اتاق رو برای خودم درست کردم و هنوز هم در اتاق قبلی بسته هست و خالی و  استفاده ای ازش نمیکنمعینک .گذرزمان و دکتررفتنهای من باعث شده که الان واقعا خوب هستم و آرامش دارماز خود راضی . انقدر زیاد که باورم نمیشه تو این مدت کم تونستم انقدر خوب با این قضیه کنار بیام . حقیقتش قبل از اون فکر میکردم که مدت زیادی طول بکشه و خیلی اذیت بشم ولی الان میبینم نه اصلا هم اینطور نشدنیشخند . الان نه حرف مردم برام ذره ای اهمیت داره  نه اعتماد به نفسم کم هست که زندگی برای من تموم شده نه خودم رو اذیت میکنم و منزوی . نه تنهایی انقدر سخت بود که به خاطرش سالهای عمرم رو با مشکلات بگذرونم بازنده . به علاوه انگار تازه حس میکنم که وای آرامش چقدر حس خوبی بود چقدر چند سال ازش دور بودم مژه.

خاطرات خوب و بد هم  همیشه تو ذهن آدم هست. نمیشه که پاک بشه مگر با آلزایمرزبان ولی مهم این هست که خاطرات از هر نوعی آدم رو  اذیت نکنه . اذیت هم نمیکنه و به خودم میگم این هم دورانی بود تو گذشته ام که گذشت و تموم شد رفت یول. برای خاطرات خوب که خدا رو شکر برای بدها هم باز هم خدا رو شکر و این که گذشته و تموم شده  رفته .  مهم زمان حال هست و آینده  که اطمینان دارم خیلی بهتر خواهد بود قلب. تنها بودن میتونه یک مشکل باشه ولی زندگی مشترک با مشکلات زیاد، چیزی بود که در دراز مدت اثرات منفی خیلی زیادی برای خودم و بقیه داشت . الان خوشحالم که عاقلانه تصمیم گرفتم و خیلی هم خوشحالم که احساسم هم با این قضیه کنار اومده و حتی الان حس بدی هم ندارم  و خوشحالم که واقعا این جدایی  به دور از نفرت و دعوا و کشمکش و از بین رفتن احترام طرفین بود مژه .حالا در مورد این روزهام باز هم بگذریم بعدا میگم که چطور میگذرونم تا  زیاد طولانی  نشه . نه که تا حالا طولانی نشدهنیشخند .

و اما همسر . امسال کنکور ارشد آزاد رو شرکت کرد . با توجه به این که سالها از دوران درس و دانشگاهش گذشته بود و زیاد هم درس نخوند،در کمال ناباوری قبول شد مژهوقتی میخواست شرکت کنه بهش میگفتم عجب حوصله ای داری که میخوای حالا بری سراغ درس و دانشگاه . میگفت که بعد از تموم شدن درسم رفتم دنبال کار و زندگی و پیشرفت و تمام هم و غمم رو روی کارم گذاشتم . هیچ وقت فرصت نکردم به درس فکر کنم . الان میخوام یک کاری رو برای دل خودم بکنم و برم درس بخونم . خودش هم زیاد امیدی نداشت که امسال قبول بشه ولی شد و الان هم میره دانشگاهمژه

بعد از جریان جدایی و خبر دار شدنش و شوک و ناراحتی و واکنش اولیه اش ، نظر همسر بیشتر روی این قضیه بود که حالا که من این کار به قول خودش احمقانه رو کردم هیچکی  متوجه نشه و دوباره رجوع کنیم . خوب از عقل سالم به دور هست که آدم یک کاری رو با این همه  مشکل و ناراحت کردن خودش و دیگران انجام بده بعد هم بگه باشه بیا آشتیچشماگر قرار به این کار بود که از اول این کار رو نمیکردم . من که با خودش  مشکلی نداشتم و مشکل شرایط زندگیمون بود . آدم باید دیوانه باشه که انقدر خودش و بقیه رو اذیت کنه و دوباره برگردههیپنوتیزم

من قبول نکردم و دوران سختی رو از نظر روحی میگذروندم آخ. دست گذاشتن  همسر روی احساسات من و استفاده از زبون  همیشگی اش و  تماس گرفتن و حتی اومدنهاش هم حالم رو بدتر میکردنگران . دلم میخواست هر دو منطقی باشیم و این دوران رو بگذرونیم و قضیه شامل گذر زمان بشه و تموم بشه . بالاخره هم مامان بابا دیدن که من واقعا دارم اذیت میشم و بابا به همسر گفت که مگه نگفتی بودی حسنا طلاق بگیره تو روش هم نگاه نمیکنم باهاش حرف نمیزنم سراغش  نمیام ، الان این کار رو کرده شما هم مرد باش سر حرف خودت وایستا . این صحبت بابا باعث شد که همسر بره تو حالت یک دوره سکوت .خنثی

به خودم میگفتم خوب خدا رو شکر اون هم مثل من . بالاخره میگذره دیگه . این همه آدم جدا شدن ما هم یکی ابرو.البته به بابا زنگ میزد . نمیدونم دقیقا چی میگفت چون بابا به من خبر نمیداد .من هم سوال نکردم هیچوقت ولی خواهرهام چند باری گفتند که تماس میگیره .در هر حال همسر اون سکوتش رو ادامه نداد که ای کاش میداد چشم. انگار آتش زیر خاکستر بود .با من تماسی نگرفت ولی کاری کرد که میشه گفت طوفان به پا کرد .حالا بگذریم چه کاری که نه وقتش هست و نه حوصله پرداختن به جزئیات رو دارم . نمیدونم واقعا باز هم بخوام اینجا و بصورت پست  عمومی همه  جزئیات رو بگم یا نه ابرو. در هر صورت دست خانوم اولی درد نکنه که با اس ام اسهاش و نفرین نامه اش و توهین نامه اش باعث شد من داغ داغ از ماجرا خبر دار بشم و بفهمم چه خبر شده هیپنوتیزم .

من اول که شروع کرد و لاینقطع مینوشت، جواب ندادم ولی  خوب میشه گفت صبر و تحمل من هم تموم شد در شنیدن توهین . دلیلی ندیدم که باز هم سکوت کنم و این بار  قشنگ جواب دادم بازنده. نه بصورت توهین ولی میشه گفت کوبنده جواب دادم . گفتم مگه مشکل من نبودم ؟ الان که نیستم .حرف زیاد بود بینمونابرو. تو یک قسمت از حرفهام نوشتم مگه شما نمیگی تمام اینها تقصیر منه و من بهش یاد میدم ؟ خوب پس از من بترس که الان میرم دستورات جدید میدم برام انجام بده . این کار رو هم کردم خنثی. با همسر نه تماسی داشتم نه حرفی میزدم و نه قصدش رو داشتم که این کار رو بکنم . ولی اون دفعه این کار رو کردم .عصبانی بودم و دلخور .بهش گفتم که دیگه هیچکی حق نداره با من تماس بگیره چه برسه به این حرفها. مشکلات شما هم به من ربط نداره . خودتون حل کنید.

خوب همسر هم در شرایطی بود که سر این اعتراض و گله کردن من واکنش بدی نشون داد که چرا این حرفها رو به من زده  .من که به گناه نکرده متهم شده بودم . اقلا این بار متوجه بشه که من اراده کنم میتونم از این مدل کارها هم بکنم قهر. شاید بدجنسی باشه ولی برای اولین بار دلم خنک شد وقتی همسر کاری کرد که معذرت خواهی رو دریافت کردم ابرو. البته امیدوار بودم بار آخر باشه ولی نبود  .

بعد از اون هم باز یک مدت به سکوت گذشت بین من و همسر .نهایت چند تا اس ام اس از طرف همسر که بدون جواب میموند . ولی خوب الان دیگه بیشترو ادامه دار شده و  تماس میگیره و پیغام میذارهخنثی . ولی من جوابی نمیدم.قصد هم ندارم جواب بدم . حتی اگر دلم بگیره حتی اگر از شنیدن صداش روی پیغامگیر بغض کنم و اشکی هم بریزم ، به هیچ عنوان جواب نمیدماوه.اذیت هم نمیشم. همون لحظه هست. شاید اسمش رو بشه گفت یک دلگیری کوتاه . و بعد یادم نمیره که زندگی جریان داره و این چیزها نمیتونه آرامش و شادی رو از من بگیره . هر چی هم هست تو دل خودم هست و ربطی به این نداره که بشینم روزگار رو به کام خودم تلخ کنممژه . عوض کردن شماره و این صحبتها هم فایده نداره چون همسر اگر اراده کنه راحت میتونه با من تماس بگیره .در هر حال باز هم عقیده دارم که زمان مرهم خوبی هست و این دوران هم میگذره و تموم میشه . من که قصد ندارم برگردم . بمیرم هم حاضر نیستم این کار رو بکنم . الان که باهاش صحبت نمیکنم ولی قبلا تو صحبتهام بارها و بارها گفتم که حتی اگر جدا هم بشه باز برای من فرق نمیکنه . من که قبول نمیکنم . پس بهتره که به زندگیش برسه و اوضاع بشه مثل قبل  ابرو.

و خانوم اولی . که ماشالله  دوست نداره تحت هیچ شرایطی آرامش رو به خودش هدیه کنه  هیپنوتیزم عقیده داشت که تمام اینها ظاهر سازی و بهانه ای بیش نیست و حتی شک داشت که نکنه همدست هم هستیم تو این قضیههیپنوتیزم. من نمیدونم چه دلیلی داشت ما این کار رو انجام بدیم .  چه نیازی به همدست شدن و جدا شدن فقط برای رجوع دوباره و گرفتن امتیازاتی از جانب من ؟ خنثی انگار ما ازش میترسیدیم یا نقطه ضعفی دست ایشون داشتیم .یا لازم بود که جدایی صوری انجام بشه  .گاهی اوقات این  اعتماد به نفس کاذب خانوم اولی آدم رو متعجب میکنه هیپنوتیزم

همیشه گفتم و باز هم میگم . من اگر جدا شدم فقط و فقط به خاطر خودم بود . باز هم مجبورم بگم دلایلش بین پست کیفیت زندگی وجود دارهعینک . هر سه ما آدمهای عاقل و بالغی بودیم که تو زندگیمون تصمیماتی گرفتیم . حالا چه درست چه غلط.مسلما هیچکی مسئول اشتباه دیگران نیست .هر کی از اشتباهی که کرده یا تصمیمی که گرفته ناراحت هست خودش باید مشکلش رو حل کنه ابرو. نه این که توقع داشته باشه دیگران این کار رو براش انجام بدن یا مشکلات خودش رو سر دیگران هوار کنه خنثی . همونطور که من مشکل خودم رو حل کردم و الان هم خوشحال هستم از تصمیمی که گرفتم . غیر از این باشه یک حالتی بوجود میاد که متاسفانه همیشه در یک دور باطل از مشکلات خواهد بود . شاید من خیلی وقتها حس دلسوزی داشتم و یا ملاحظاتی میکردم ولی جز این که دعا کنم همه ما آرامش داشته باشیم کار دیگه ای از دستم بر نمیاد و  اگر بر بیاد هم قصد انجامش رو ندارم چون من مسئول زندگی خودم هستم و آینده ام و بسمژه .

در هر حال انگار خانوم اولی حالا حالاها دلش برای من تنگ میشه بازنده و اینطور که به نظر میاد بیشتر ناراحت امتیازاتی هست که از دست داده خنثیمن هم شماره اش رو از بلاک در آوردم تا ببینم کی این دلتنگیهاش تموم میشهمتفکر .قبلا که حرف اصلیش این بود من  عامل تمام مشکلات هستم . یک روز تصمیم گرفته اجازه بده همسر زن بگیره و به من گفته  مشکلی ندارم الان میگه نظرم عوض شده و برو .میگفت اگر من نباشم دنیا به کام هست و همه چیز عالی و زندگیشون هیچ مشکلی نداره . حالا نمیدونم چرا من رو فراموش نمیکنه گاوچران هر بار که اس ام اسی میرسه به خودم میگم ای داد بیداد باز دوباره چه خبر شده که نفرین نامه و توهین نامه به سمت من اومده .  انگار  اولین نفری که در جریان قرار میگیره من هستم ابرو با تمام اینها بصورت مستقیم و با جزئیات خبر ندارم در چه وضعیتی هست . لزومی هم نداره خبر داشته باشم . به من چه ربطی داره . فقط با این رفتارها میتونم دعا کنم که انشالله خوب باشه و راه آرامش داشتن رو در زندگی پیدا کنه و حتی به اون مرحله برسه که آرامش رو به دیگران هم هدیه کنه. از خدا میخوام زندگی به کامش باشه و آرامش و شادی داشته باشه مژه

و اما بقیه .میدونم طولانی شده ولی یک دفعه ای بگم تموم بشه زبان برادر شوهر دوم که به لطف اینترنت  ، همیشه آنلاین از همه چی خبر داره .با توجه به اخلاقی که بین تمام کارهاش وقتی برای خبر داشتن از همه امور هم میذاره ، ماشالله از هیچی عقب نمیمونه . به همین دلیل از من هم بیخبر نیست . مرتب عکس از نی نی خانوم و خودشون میفرسته . هر از گاهی هم صحبتی میکنیم و احوالپرسی . به اون هم گفتم به من خبری نده مگر این که خودم سوال کنم زبان اون هم همین کار رو میکنه . البته من از طرف خودم در حد خوبم و مشغول کار و زندگی و روزمره و روحیه ام هم خوب هست بهش میگم. چند بار هم مجبور شدم بهش بگم ببخشید میشه بگی چه خبره که این مدل اس ام اس ها برای من رسیده  و یا بار اول که همسر سکوت رو شکسته بود گفتم جریان چیه که برام تعریف کرد . البته من هم فقط گوش کردم و نظر ندادم . نظری هم نداشتم  فقط کنجکاو شده بودمعینک برادر شوهر دوم هست که میگه همه خوب هستن یا چطور هستن و چیکار میکنن . برادر شوهر اول  هم که تماس گرفت و در حد احوالپرسی . اون نه عادت به خبر دادن داره نه خبر گرفتن و نه نظر دادن . فقط حال و احوال میکنه .البته فکر کنم بعد از عنوان برادر شوهر اول و دوم ،یک سابق هم باید بنویسم ها زبان همینطور همسر .

مادر شوهر پدر شوهر هم خدا رو شکر خوب هستن تا جایی که خبر دارم .من که باهاشون صحبتی نکردم و دلیلی هم نداره این کار رو بکنم . البته پدر شوهر مامان بابا رو دید و باهاشون صحبت کرد. خود همسر هم بود  همراهش .  که اون هم جریان دارد که گفتنش لازم نیست . مامانم در کل خیلی آرومه ولی هر از گاهی  که ناراحت بشه بد جور ناراحت میشه ماچ این دفعه هم انگار تمام ناراحتیش رو زمان دیدار با پدر شوهر بروز داده بود . از اول هم  نمیخواست اصلا هیچکی رو از طرف همسر ببینه ها ولی خوب پیش اومده بود. ظاهرا پدر شوهر بین حرفهاش  گفته بود که من حسنا رو مثل دخترهای خودم  میدونستم و دوستش دارم .مامان هم ناراحت شده ونگذاشته اصلا حرفش تموم بشه .گفته  کلمه دختر و دخترم حرمت داره قداست داره . همینطوری نیست که آدم به زبون بیاره . خواهش میکنم جلوی روی من مادر از این بی احترامیها نکنید . قشنگ هم منظورش رو از حرفش توضیح داده .  این که آوردن اسم من به عنوان دخترم و دوست داشتن من از طرف ایشون دقیقا بی احترامی محسوب میشه تا دوست داشتن و تعریف مژه. جناب سرهنگ هم که عادت  کرده  حرف فقط حرف خودش ، و معمولا اطرافیان اینطور تذکرها بهش نمیدن ، حرفی نزده .هیپنوتیزم

به قول بابا که دید مامانت زیادی عصبانیه باز یک چیزی میگه . گفتم خدا کنه همه مثل مامان عصبانی باشن والله .نهایت عصبانی بودنش همین اعتراض محترمانه بوده نیشخند. دستش هم درد نکنه ماچمامان هم گفت اصلا نمیخواستم حرف بزنم این رو که گفت دیگه نتونستم ساکت باشم .

وای چقدر طولانی شد . حالا مثلا میخواستم زیاد شرح  بسطش ندم ها  نیشخند

این رو هم بگم و تمومش کنم چشمک. در مورد ننوشتن و نبودنم در وبلاگ .  همونطور که گفتم روزهای سختی داشتم و روحیه ام هم خوب نبود . نمیخواستم هر روز بیام بنویسم و از حال و روز تلخم بگم . برای همین به خودم گفتم وقتی برمیگردم و توی وبلاگم مینویسم که خوب باشم ، روحیه ام عالی باشه و آرامش داشته باشم . اون روز رسید  خدار و شکر . اون روز که با لبخند و آرامش بتونم بگم من خوبم  از همه نظر .  اومدم و نوشتم قلب باز هم شرمنده برای نبودنها و نگران کردن همه شما دوستان عزیزم بغل

 بودند دوستان عزیزی که خبر داشتند از این جریان و محبت رو به من تموم کردند با تمام همراهی هاشون بغلقلب. البته من مدت زیادی حتی کامنتها رو چک نکردم . قبل از این که ننویسم و بعد از این که  بعد مدتی وبلاگ رو باز کردم و کامنتها رو دیدم شرمنده محبتشون شدم بغل. منظورم اصلا فرق گذاشتن بین شما عزیزان نبود . فقط تو شرایط فکری و روحی نبودم که  فرصت و روحیه و وقت این رو داشته باشم که به همه بگم . برای تمام دعاهاتون برای تمام آرزوهای خوبتون ممنون هستم . ممنون از بودنتون قلب بقیه اش هم بماند برای بعد حالا در مورد دوستان حرف زیاد دارم . پر حرف هم ..... نیستم اصلا نیشخندچشمکهمه رو با هم نمیگم . یکی یکی از دوستان میگم که طولانی نشه چشمک.  در پی نوشت کامنت  زینب جون عزیزم رو میگذارم که تو اون روزهای سخت نوشته هاش برام شد نور امیدقلب زینب عزیزم  کامنتهاش رو عمومی نمیگذاره ولی من دوست دارم اینجا عمومی تشکر کنم .البته قبلا اجازه گرفتم ازش . این مال قبل از جدایی بود و من بهش گفته بودم که  همه کار رو انجام دادم و وقتی از شمال برگشتیم میریم محضر . نوشته اش رو انقدر دوست داشتم که گذاشته بودم رو نوت گوشیم و همیشه میرفتم و میخوندم و انرژی میگرفتم .هنوز هم رو نوت گوشیم هست قلب

پ.ن: این هم قسمتهایی از کامنتهای زینب جون عزیزم دقیقا یک هفته قبل از جدایی بغلماچ

از امــــروز دیگه باید با انرژی مضاعف و صد چندان به جنگ زندگی رفت.. بگو می تونی و سریع تمام قواتو جمع کن و شروع کن.. وقت تنگه حسنا !! بیا بهترین رو رقم بزنیم. باید خودت زندگیتو بسازی ! یاالاا.. آفرین ! پاشو عزیزم.. باید راه رو رفت.. دیگه غصه بسه  ! همه چی تمام شد.. با ناراحتی و ناله چیزی بر نمی گرده. آینده رو بساز. لبخند بزن و مطمئن باش که می تونی. دلم می خواد زودتر از مادرت بخندی .. تا اونم بهش ثابت بشه چه دختر قوی ای داره و خدا رو شکر کنه و خیالش راحت شه و اونم بخنده. دلم می خواد تو باشی که به خانواده ت دلداری و قوت قلب میدی قبل این که اونا بخوان با تو اینطور رفتار کنن. مث خواهرت (خدا حفظش کنه) شوخ طبع و بذله گو شو تا همه انرژی بگیرن. خودت رو هم بساز.. غصه نداره که! اینم بخشی از سرنوشت و زندگیت بوده. بعد این رو بچسب. تو خیلی کارها می تونی بکنی. .. کلی مسئولیت داری و هدف داره آفریده شدنت. ورزش کن.. پویا باش مث قبل ! تو می تونی عزیز دلم ما هممممه باهاتیم و دعات می کنیم. بارک الله.. پس شروع می کنیم. از همین لحظه.. غصه بسه !قلبماچبغل اووووومممممممممممماااااچماچ

بخند عزیزم و شاد باش... درسته شکست خوردی اما یادت باشه نذاشتی که اون شکست و یا اشتباه مدت زیادی دامن گیرت باشه و به محض پی بردن به ضررهاش جلوش رو گرفتی و خودتو کشیدی بیرون..  و این یعنی پیشرفت.. یعنی چند گام به جلو. هر وقت آب میزنی به صورتت و خودتو تو آینه می بینی لبخند بزن و بگو آفرین حسنا ! آفرین به من ! بلاخره تمومش کردم.. بلاخره تونستم.. بلاخره توانم رو به رخ کشیدم. و از حالا هم می تونم و قوی خواهم موند. شاید تمام این اتفاقها واسه این افتاده که بهت نشون بده چه ظرفیت بالایی داری و توانایی هات رو به خودت نشون بده. حالا می دونی که کاری نیست که از پسش بر نیای و هیچ چیز نشد نداره. پس پیش به سوی موفقیت و خوشبختی. زنده باد حسنا... زنده باد ...

بعد نوشت چشمک:  امروز دوشنبه . من فردا رو  مرخصی گرفتم تا برم شمال و این تعطیلات رو شمال هستم تا شنبهقلب . شرمنده که فرصت نمیشه همه کامنتها رو تایید کنم و سری به سری تایید میکنم . ممنون از محبت همه شما . از یکشنبه دوباره کامنتها رو تایید میکنم قلب امیدوارم این تعطیلات برای دوستان عزیزی که ایران هستند پر از شادی باشه و روزهای خوبی رو بگذرونید .